مذهبی

اشعاری زیبا در وصف حضرت عباس(ع)

اشعاری زیبا در وصف حضرت عباس(ع)

امیدواریم از خواندن این مطلب، ((اشعاری زیبا در وصف حضرت عباس(ع) )) لذت ببرید و برایتان مفید باشد،از همراهی شماسپاسگذاریم.

علقمه موج شد، عکسِ قمرش ریخت به هم
دستش افتاد زمین، بال و پرش ریخت به هم

تا که از گیسویِ او لختۀ خون ریخت به مشک
کیـسویِ دختـرکِ منتـظرش، ریخت به هم

تیـر را با سـرِ زانـوش کشیـد از چشـمش
حیف از آن چشم، که مژگانِ ترش ریخت به هم

خواهرش خورد زمین، مادرِ اصغر غش کرد
او که افتاد زمیـن، دور و برش ریخت به هم

قبـل از آنیـکه بـرادر بـرسـد بـالیـنش
پـدرش از نجف آمـد، پدرش ریخت به هم

به سـرش بـود بیـاید به سـرش ام بنـین
عوضش فاطمه آمـد به سرش ریخت به هم

کِتـف ها را کـه تکان داد، حسیـن افتـاد و
دست بگذاشت به رویِ کمـرش، ریخت به هم

خواست تـا خیمه رساند، بغـلش کـرد، ولی
مـادرش گفت به خیـمه نبرش، ریخت به هم

نـه فقط ضـرب عمـود آمـد و ابـرو وا شد
خورد بر فرقِ سرش، پشتِ سرش ریخت به هم

تیـر بود و تبـر و دِشـنه، ولـی مـادر دید
نیزه از سینه که ردّ شد، جگرش ریخت به هم

بـه سـرِ نیـزه ز پهـلو سرش آویـزان بود
آه بـا سنگ زدنـد و گـذرش ریخت به هم

(حسن لطفی)

*******************************************************************************

ماه من تو کجا و خاک کجا؟

 آسمان را سپرده ای به زمین

خوب شد زینبم نبود و ندید

با چه وضعی تو خورده ای به زمین

با زمین خوردنت من افتادم

 خواهرم بین خیمه ها افتاد

یکی از دست های تو اینجاست

 بگو آن دیگری کجا افتاد؟

این همه سال منتظر بودم

بشنوم یک برادر از آن لب

گفتی اما چگونه ؟شکر ،ولی

 حسرتش ماند بر دل زینب

با چه رویی به خیمه برگردم

چه بگویم جواب طفلان را

تا برایت دعا کنند دیدم

 جمع کرده رباب طفلان را

با چه رویی حرم روم وقتی

پیکرت را نمی برم عباس

بعد تو وای بر دل زینب

 بعد تو وای بر حرم عباس

ترسم از غارت تو و خیمه ست

این جماعت ز حرص لبریز اند

نروم ، میروند سمت خیام

بروم بر سر تو میریزند

غارتش را شروع کرده عدو

آن که این مشک پاره را ببرد

با چه وضعی غروب از خیمه

معجر و گوشواره را ببرد

 رضا رسولی

*******************************************************************************

رفتی از خیمه و پا تا به سرم میسوزد
دلِ زینب(س)، دلِ زن های حرم میسوزد

گفتم عباس(ع)! فقط مشک و علَم را بردار
بغض کردی و از این غم سپرم میسوزد

با لبِ تشنه، لبِ علقمه رفتی امّا
جرعه ای آب نخوردی! جگرم میسوزد

تیر بر مشک زدند و دلم آشوب شده
گُر گرفتی و تنِ شعله ورم میسوزد

با غضب! تیرِ کجی رفته به خوردِ چشمت
اشک می ریزم و چشمانِ ترم میسوزد

آسمانم به زمین خورده چه بد! با صورت!
سر و پیشانیِ قرص قمرم میسوزد

غرقِ خون؛ «أدرک أخا» گفتی و بالای سرت-
مینشینم! بدنِ محتضرم میسوزد

بعدِ تو شعله می افتد به ستونِ خیمه
چوبِ گهواره! لباس ِ پسرم میسوزد!

مرضیه عاطفی

*******************************************************************************

«به سمت آب زدی و زدی به آب سپس
کشید آب ز تصویر تو عذاب سپس

خجالت همه‌ی خیمه را کشیدی بعد
هزار بار شدی عاجز از رباب سپس

سوار اسب شدی راه زیر پایت رفت
زدی به چهره‌ی خود با عطش نقاب سپس

به سمت خیمه ولیکن تو خود نمی‌رفتی
نمود راه تو را اصغر انتخاب سپس

نخست راه تو را بست لشکری از تیر
کشید تیغ دو دم باد و آفتاب سپس

«هوا ز. جور مخالف چو قیر گون گردید»
به هیبت تو در آمد ابوتراب سپس

و تیغ دست تو را برد و تیر چشمت را
و گیر کرد دو پای تو در رکاب سپس

گلی به اسم اباالفضل شد اباال…فضل و
گرفت عمود ز. فرق عمو گلاب سپس

مورخان همه گفتند اگر عمو می‌ماند‌
نمی‌گرفت کسی مجلس شراب سپس»

مهدی رحیمی

*******************************************************************************

مـــاه انجمــن نــدیــده اسـت بـه زیبـــایی تو
دل بَــــــرد از قـلــــــم صـنــــع دل‌آرایـــــی تو
صلــواتـی کـــه خـداوند فــرستد بــه رســول
بــه لــب خشـــک تـــــو و دیـــدۀ دریــایی تو
تیــر جــای پـــدرت بــوسه بــه چشمـانت زد
مشک هم اشک‌فشان گشت به سقایی تو
جــان گـرفتی بـه کـف و دور امــامت گشتی
ای بــه قـــربـان تــــو و طینـــت زهـــرایــی تو
آب تــا حشـــر بــــه دور حــــرمـت می‌گـردد
بـحـــر حیــــــرت‌زدۀ صبــــر و شکیبــــایـی تو
پـــا بــــه دریــــــا زدن و تشنــه بـرون آمدنت
تــا صـــف حشـــر بــــود شـــاهد آقـــایی تو
رو بــه ســـوی کــف العبــاس نهــــادم دیدم
دست‌هــــای تـو کنـد گـــریـه بـه تنهــایی تو
جلــوه در علقمــه مـی‌کـــرد بـه چشـم زهرا
از پـــس پــــردۀ خـــــون روی تمــاشــایی تو
ادب و عـــاطفـه و عشــــق و وفـــــا و ایثــار
جــــان گــــرفتند ز انـفـــــاس مسیحــایی تو
«میثـــم» از قـــول همـه هـاشمیان می‌گوید
نیـست بــر بــــام فلـــک مـــاه بــه یکتایی تو

غلامرضا سازگار

[تعداد: 0   میانگین: 0/5]

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا